|
هر روز قايق هاي كاغذيم را يك به يك بر آب روان مي افكنم با خط درشت سياه نام خود و دهكده اي را كه در آن زندگي + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 1:20 PM توسط ژابیز |
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است. تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة آنها به نحوي محدود حس مي شود.شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است درست وقتی که می ترسی از این دنیای بی فرجام یکی از آسمون می گه : نترس ! هی ! من هنوز اینجام ! درست وقتی که بیزاری از این تنهایی و رخوت یکی از پشت این دنیا ، می شه با قلبت هم صحبت! تو اون وقتایی که چشمات ، می گیره عطر باریدن مسیر اشک چشمونت ، می گیره حس بوسیدن ! یکی از طاق این دنیا ، تو رو می گیره تو آغوش! نمی ذاره که تنها شی ، با این فانوسک خاموش! تو اون وقتی که دلتنگی ، شده کار شب و روزت! یکی می گه : نترس از من ! منم مجنون هر روزت ! تو اون بالاترین نقطه ، یکی می بیندت انگار ! تو یادت می ره اما اون ، نمی شه از خودت بیزار! درست ، تو لحظه ای که تو ، شدی مایوس و دل خسته ! یکی از بوم این دنیا ، نمی ذاره بشی خسته ! می گه : هی ! من هنوز اینجام ! چرا می ترسی از فردا ؟! نگاه کن ! من همین بالام ! نمی ذارم بشی تنها ! + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 1:16 PM توسط ژابیز |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 1:7 PM توسط ژابیز |
دوستت دارم از طرف اونی که تنهاست تنها اومده تنها میره تنهاش میزارن تنها نمی زاره تنها یه آرزو داره اونم اینه که تو تنهاش نزاری + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 1:3 PM توسط ژابیز |
من تو را بوسیدم تا فراموش کنم قصه ی شیدایی را تا بیامیزم با رنگ هوس واپسین لحظه ی تنهایی را من تو را بوسیدم بهر تو از ره دور ارمغان دگری آوردم مخمل نرم نوازشها را بر لب گرم تو جاری کردم بیگناهم به خدا خنده . دعوت و اغوا از توست شور و عشق و مستی و ایمان از توست ای سرا پا تردید موجم و دامن دریا از توست آتشم وای مکن خاموشم ای سراپا تردید ای امید گذران!!!!!!! مرو از آغوشم................ + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 4:30 PM توسط ژابیز |
ای تو بهانه واسه موندن ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه ی بودن تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن ای همه خوبی همه پاکی تو کلام آخر من ای تو پر از وسوسه ی عشق تو شدی تمامی زندگی من اسم تو هر چی که می گم همه تکرار تو حرفای دل من چشم تو هرجا که می رم جاری تو چشمای منتظر من ای بهانه واسه موندن ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه ی بودن تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم از تو تصویری کشیدم که او نو هیجا ندیدم تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 4:26 PM توسط ژابیز |
خدا جون سلام خوبی خدا منم همونی که یه روزی فرستادی روی زمین و گفتی برو زندگی کن گفتی برو خودم هواتو دارم خدا جون الان خیلی وقته به قول تو دارم زندگی میکنم هر شب با صدای لالایی غصه میخوابم و با صدای غم بیدار می شم خدا جون تموم دریچه های قلبم پر شده از سیاهی گناه وقتی منو فرستادی اینجا نگاهم پاک و آبی بود اما حالا چی؟ حالا نگاه سیاه سیاهه . خدا جون دستامو ببین ببین داره چطور می لرزه می دونی چرا ؟ چون دیگه طاقت ندارن آره دستام دیگه خسته شدن از بس غم و غصه روزگار نوشتن لبام خسته شدن از بس از زمونه شکایت کردن خدا جون سرم درد می کنه یه چیزی تو گلوم گیر کرده انگار داره از آسمون چشام بارون میاد لبم داره می لرزه قلبم تند تند میزنه خدا جون خوابم میاد برام لالایی می خونی می خوام بخوابم ولی قول بده وقتی بیدار شدم دیگه اینجا نباشم می خوام برگردم توی همون آسمون خدا جون قول دادی ها یادت نره من چشامو بستم ها وای دارم آروم می شم آروم آروم + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 1:38 AM توسط ژابیز |
به من نگاه کنید این منم تنهای تنها تنهاتر از همیشه بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود؟؟!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 1:36 AM توسط ژابیز |
باید فراموشت کنم + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 1:19 AM توسط ژابیز |
وصیت روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو: من میشناختم او را نام تو را همیشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دل شکسته عاشق بی نام و نشان آن مرد بی قرار روزی اگر سراغ من آمد به او بگـــو: هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچه همسایه ، شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلند اندامی میکشید و در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو: او پاک زیست پاکتر از چشمه های نور همچون زلال اشک یا چون زلال قطره باران به نوبهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود میگریست روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو: او آرزوی دیدن رویت حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک راپنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو: آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان آن نشست + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 0:5 AM توسط ژابیز |
|